تبليغاتX
اقیانوس آبی
تمامی انسانها دارای هدف می باشند یعنی همه خود را هدفمند می دانند و تماما به قول خود در جهت رسیدن به اهدافشان قدم بر میدارند ، ولی به طور معمول به عدد بزرگی از اهدافمان دست نمی یابیم چرا که مفهوم موضوع هدف را نمی دانیم و برای ما بدیهی نمی باشد بلکه تنها نسبت به آن احساس دانایی داریم .

هدف در مفهوم جهان شمول عبارتست از یک سطح بالاتر از سطح امروز .

اگر در دوره زمانی فعلی ما یک سطح بالاتر از سطح فعلی را برای دوره زمانی بعدی انتخاب نماییم در واقع در مسیر و بستر هدف قرار گرفته ایم ولی این انتخاب تمامی مفهوم هدف نمی باشد بلکه نیمی از آن است و گروهی از انسانها به این نیمه مفهوم اکتفا می کنند و آنرا هدف می دانند ولی به اهداف خود نخواهند رسید چرا که نیمه دوم داستان هدف مهمتر است و آن اینست که همزمان با انتخاب یک سطح بالاتر دستیابی به آن سطح جدید را از همان لحظه انتخاب آغاز نماییم و شروع ما به دستیابی همزمان با این انتخاب باشد .

برای نمونه فرض می کنیم که ما در دوره زمانی فعلی در سطحی هستیم که آن سطح با یک ستاره تعریف می شود در همین موقع سطحی را برای خود در دوره زمانی بعد انتخاب می کنیم که آن سطح می بایستی حداقل دو ستاره داشته باشد ، ما همزمان با انتخاب که در ابتدای دوره زمانی فعلی صورت می گیرد که با رسیدن به دومین ستاره را شروع کنیم که تا پایان دوره زمانی فعلی به دومین ستاره رسیده باشیم تا واقعا بتوان دوره زمانی بعدی را با دو ستاره آغاز نمود که در غیر اینصورت فردایمان را نیز مجبوریم در سطح قبل ادامه دهیم پس هدف وابسته به انتخاب یک سطح بالاتر نیست بلکه وابسته به شروعی همزمان با انتخاب می باشد .

چند نکته درباره هدف :

۱. چیزی که امروز می خواهیم با آن شروع کنیم باید پایان دیروز کسب کرده باشیم .

۲. انسانهای غیر توانمند هستند که جوامع غیر توانمند را می سازند .

۳. در تمامی موضوعات شروع همزمان با انتخاب می باشد .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

هنگامی که به گذشته و به دوران نوجوانی فکر می کنیم و اهداف و آرزوهای آن دوران را به یاد می آوریم آشکارا می بینیم که زمین تا آسمان با آن چیزی که اکنون هستیم و اهداف اکنونمان تفاوت دارد ، یا دست کم امید به دست آوردنشان تا میزان زیادی پایین آمده و آنقدر در حفظ دست آوردهای ناچیزمان حریص می شویم که آرزوها و اهداف بزرگ را فراموش می کنیم به نظر شما دلیل آن چیست ؟آیا وجود هورمون رشد سبب این تفاوت فاحش گشته ؟ یا اینکه با بالا رفتن سن و سختی کشیدن های پی در پی، انسان محافظه کار تر می شود و بیشتر سعی در حفظ داشته هایش دارد تا به دست آوردن اهداف والاتر ؟

 آیا شما نیز مثل خیلی ها به داشتن آخرین مدرک تحصیلی و هنری بسنده کرده اید و تا می توانید با آن اموراتتان را می گذرانید ؟ آیا شما نیز به داشتن یک خودرو مدل پایین یک خانه کوچک که با زحمت پول خریدش را به دست آورده اید قانعید ؟و آیا شما واقعا به همه آنچه خواسته اید رسیده اید ؟

من نمی خواهم خودم و شما را به خاطر از دست رفته ها دچار افسردگی کنم بلکه تنها می خواهم بدانیم تا چه اندازه انتخاب هایمان با اهدافمان هم خوانی دارند و تا چه اندازه امیدواریم که به خواسته هایمان می رسیم و مهمتر از همه اینکه تا چه اندازه تلاش هایمان برای رسیدن به اهداف جدی هستند ؟ همین .

+ نوشته شده توسط مه ناز در جمعه بیست و هشتم تیر 1387 و ساعت 10:2 بعد از ظهر |
به تازگی نوشته اهورا فرزام را خواندم (که البته در پیوندهای روزانه وبلاگ قرارش دادم )که یکی از بزرگترین مشکلات درون جامعه مارا خیلی روان بیان کرده بود و آن اینکه بیشتر ما در پس نقابی از آنچه نیستیم و دلمان میخواهد باشیم یا دیگران میخواهند باشیم و یا اصلا می ترسیم اینگونه نباشیم پنهان شده ایم و پی در پی آنچه را نیستیم به نمایش می گذاریم دروغ پشت دروغ تا به جایی می رسیم که در پس لایه هایی ضخیم گم می شویم و دیگر خودمان هم به ژرفای وجود خویش راه نمی بریم چه رسد به دیگران که شاید بیشترشان نیز در پس پرده های پشت هم گم شده باشند .

کارمان مدام اینست که نقاب بر چهره بزنیم و با دیگران روبرو شویم و هر لحظه بترسیم مبادا این طرف مقابل بفهمد که مثلا من چه افکاری پست و پلیدی !!! دارم و یا اینکه نکند بفهمد من این کسی که نشان می دهم نیستم و حالا این طرف مقابل همسر اوست و دارد با این شخصیت لایه لایه زیر یک سقف هم زندگی میکند و زندگی، دغدغه های فکری و متاسفانه فرزندان مشترکی هم دارند ، خلاصه آن چه که فرمان میراند ترس است ترس از رسوا شدن ترس از پذیرفته نشدن ترس از دست دادن ، و این قضیه تا به آنجایی پیش میرود که ترس از دنیای دیگر و مواخذه شدن نزد پروردگار که دیگر در این جای داستان پنهان کاری سود ندارد چون خود واقعی نمایان می شود و فرد می ماند و اعمالش!!!!! و ترس افزون میشود به شکلی که در عمق ذهن تنها ترس از مکافات عمل و آبروریزی باقی می ماند و شخص از مرگ و دنیای پس از آن به قدری واهمه می کند که دیگر جرات لذت بردن از کوچکترین هدایای طبیعی که خدا برایش فراهم آورده را نیز ندارد و اینگونه می شود که هیچ کس نه تنها به جایی نمی رسد ( به ۲ دلیل : ۱. چون از خودش انسانی مافوق بشر ساخته و نقابی از ایده آلترین ها بر چهره دارد نمی تواند چیزی یاد بگیرد یا راهی تازه را تجربه کند یا کوچکترین تغییری در جهت بهتر شدن داشته باشد. ۲.بنا به دلیل قبلی می ترسد که این کاخ پوسیده ای که برای خویش علم کرده فرو بریزد و هم اینکه دیگر ترس از فردا و روز حساب آنقدر در درونش ذاتی می شود که جرات برداشتن قدمی در جهت خلاف عرف جامعه را ندارد ) بلکه مدام در اضطراب و تشویش به سر میبرد .

اکنون حقیقتی که وجود دارد اینست که هیچ کس از جهان پس از مرگ زنده باز نگشته درست است که گزارشهای ضد و نقیضی به گوشمان رسانده اند اما باز چیز یکه برای ما اهمیت دارد لحظه حال است که ما با تمام وجود حسش می کنیم و در عوض هر کدام از ما به نوعی آن را لگد مال کرده و از دست می دهیم و به این ترتیب تبدیل به مشتی دروغ گوی پشت هم انداز گشته ایم که نه جرات زندگی داریم نه جرات مردن ، هم می ترسیم که اینجا را از دست بدهیم هم آن دنیا را و تنها چیزی که در ما وجود ندارد و بویی از آن نبرده ایم عشق به زندگی و راستگویی ست .

باید بدانیم که این زمان حال است که برای ما ارزش دارد ، این درستکاری و رو راست بودن است که به ما آرامش می دهد، زندگی با یک شخصیت لایه لایه که در تعامل با اشخاص به دنبال فایل ارزشمند آن فرد بگردی چیزی جز خستگی و تشویش به همراه ندارد حال انتخاب با شماست همین الان هم که شروع کنید دیر نیست ، با توجه به اینکه هر فردی رازهایی در زندگی شخصی اش دارد سعی کنید خود واقعی تان را با همه کاستی ها و ناتوانی ها بیرون بکشید و آن را برای همسر ، دوستان و رییس اداره تان به معرض دید قرار دهید اگر صادقانه برخورد کنید بد نمی بینید اگر بد شد بهتر چون آنوقت کسانی را می یابید که در خور شخصیت واقعی شما باشند..... همین

( در ضمن مطمئن باشید اگر درست زندگی کنید مجبور نیستید مدام از عذاب خدا بهراسید ،چرا فکر نمی کنید خدا کسانی را که درست و به جا از نعمت هایش بهره ببرند و به معنای واقعی انسان باشند را دوست داشته باشد ؟)

+ نوشته شده توسط مه ناز در دوشنبه هفدهم تیر 1387 و ساعت 8:14 بعد از ظهر |
تا به اینجا تنها از جبر زمان سخن گفتیم ولی در نیمه دوم داستان زمان و زندگی انسان مختار است یعنی می تواند که نحوه زندگی ، نحوه حرکت و نحوه تغییر را خود مشخص کند ولی گروه بزرگی از انسانها این نیمه دوم داستان را نیز که در آن اختیار دارند به جبر زمانه می سپارند و کاملا خود را در برابر زمان و جبر محیط منفعل می سازند و دست بسته مقابل آن قرار می گیرند .

اکنون به دنبال آن هستیم که با درک مفهوم زمان اینک که مجبور به تغییر می باشیم ، نحوه  تغییر را خود مشخص کنیم .

تغییر یکی از مفاهیم سبد زندگی می باشد که برای ما بدیهی نبوده و تمامی ما به نوعی در زندگی به دنبال تغییر هستیم ، تغییر در مفهوم عبارت است از موضوعی متفاوت با دگرگونی و تحول ، ما در زندگی به دنبال تغییر دادن خود و دنیای  پیرامون خویش هستیم که اگر ما تغییر ندهیم زمانه، ما و دنیای پیرامونمان را تغییر می دهد معمولا در مسیر تغییر از میانه مسیر به بعد یک گروه از اسانها به دام تحول و دگرگونی می افتند و گروهی دیگر تغییر می کنند . چه در تغییر و چه در دگرگونی ما عوض شدنی را در پدیده دنبال می کنیم که دگرگونی عوض شدن سطحی و تغییر عوض شدن عمیق است .در واقع حذف و جایگزینی همان تغییر می باشد ولی تحول و دگرگونی حذف و جایگزینی ناقص بوده و تغییر حذف و جایگزینی کامل .

گروهی که تغییر می کنند حذف و جایگزینی را یکدفعه انجام نداده بلکه از مجموعه موضوعات برای حذف و برای جایگزینی یک بخش اندک را حذف نموده و به همان میزان یک بخش اندک را جایگزین می کنند و منتظر می شوند که شرایط تثبیت و پایداری در این حد فاصل گردد و سپس به سراغ بخشی دیگر از موضوع برای حذف و جایگزینی می روند چون انسان دارای ضعفی به نام عادت می باشد ، و اگر یکدفعه حذف کند به واسطه عادت پیشین بخشی از آنچه که جایگزین کرده را از دست می دهد پس می بایستی که گام به گام جلو رفته و در پایان هر سه گام منتظر بماند که عادات قبل از میان رفته و عادات جدید شکل گیرد سپس به سراغ گام بعد برود .

 اشکال اساسی ما در تغییر نکردن از این مهمتر اینست که ماتغییر را منوط به جایگزینی می دانیم و به اشتباه احساس میکنیم که انتخاب بیشتر موضوعات برای جایگزینی تغییرات را افزایش می دهد ولی اینکار وابسته  به حذف کردن  می باشد چرا که تا حذف نکنیم جایگزینی ممکن نیست . جایگزینی فقط انتخاب است ولی حذف عمل و تلاش را می طلبد پس دشوار است .

* آن روزی در زندگی ارزشمند است که در پایان آن روز عددی مشخص از حذف داشته باشیم نه عدد بزرگی از انتخابها .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

همه ما در زندگی روزانه با موقعیت هایی روبرو شده ایم که با اندکی انعطاف پذیری کنار آمدن با آن موقعیت بسیار اسان تر می شود تنها کافی ست راه را برای داخل شدن به زندگی ساده و شاد باز کنیم و این نوعی تغییر است،سماجت بر رفتارهای اشتباهی که داریم و این که به ذهن خویش بقبولانیم که اگر این رفتاری که برایمان عادت شده را انجام ندهیم زندگی دیگر لذت بخش نیست یا اتفاقات بدی خواهد افتاد ، اشتباه محض است و متاسفانه بیشتر ما اینگونه ایم . به هر حال انتخاب با ماست اینکه مثل یک انسان خشک و شکننده زندگی کنیم و فرصت های خوب زندگی را از دست بدهیم یا اینکه با برنامه ریزی دقیق ذهن مان آینده ای روشن را برای خویش رقم بزنیم .

 

 

 

+ نوشته شده توسط مه ناز در جمعه چهاردهم تیر 1387 و ساعت 11:40 قبل از ظهر |
روزی چند قورباغه در چاهی زندگی می کردند ، پس از مدتی چاه خشک شد و قورباغه ها چون نمی توانستند در چاه خشک زندگی کنند و نیاز به آب داشتند برای خارج شدن از چاه شروع به پریدن به سمت بالا  کردند ولی به دلیل عمق زیاد چاه نمیتوانستند از آن خارج شوند و تلاششان بی نتیجه می ماند .

در این حین تعدادی قورباغه دیگر بیرون از چاه بودند که این قورباغه ها را می دیدند و هر بار که قورباغه ای  به سمت بالا خیز بر می داشت قورباغه های بیرون به او می گفتند " نپر نمی توانی بیرون بیایی اگر خودت را خسته نکنی مدت بیشتری می توانی زنده بمانی " قورباغه ها یکی یکی خسته شدند و در کف چاه خشک نشستند ، در این بین یکی از آن قورباغه ها همچنان به سمت بالا می پرید و اطرافیان همچنان او را منع می کردند و همان جملات را تکرار میکردند ، اما قورباغه دست از تلاش بر نمی داشت و آنقدر تلاش کرد تا سرانجام مو فق شد و از لبه چاه به بیرون جهید  . هنگامیکه قورباغه بیرون از چاه در میان همنوعانش قرار گرفت آنها متوجه شدند قورباغه موفق کر بوده است و اصلا صدای آنها را نمی شنید ه است .

 حال با شنیدن این داستان چه نتیجه ای می توان گرفت آیا جز این نیست که بعضی مواقع اطرافیان ولو از سر خیرخواهی دزدان آرزوهای ما هستند و یا شاید ما نقش قورباغه های بیرون را بازی کرده و ناخودآگاه با منفی بافی های خویش دیگران را در زندگی از تلاش کردن باز میداریم و خود مانع پیشرفت آنها می شویم ؟؟؟

 

+ نوشته شده توسط مه ناز در شنبه هشتم تیر 1387 و ساعت 9:17 بعد از ظهر |
                                                         زمان

(خواهش می کنم با دقت بخوانید .) 

مفهوم زمان مفهومی است به ظاهر ساده و در اصل بسیار پیچیده و مهم می باشد چرا که انسان در دل زمان متولد شده و فوت می کند ، چند نکته مهم در باره زمان :

۱. زمان در حال حرکت است و انسان می آید و بر ارابه زمان سوار می شود و به جهت سوار شدن بر این ارابه حرکت پیدا می کند و به همین جهت سمت و سوی حرکت انسان همان سمت و سوی زمان است.

۲.ما نه می توانیم در زمان به عقب باز گردیم و نه لحظه ای جلو برویم .

۳.در این تولد ها زمان بر ما حاکمیت دارد ولی در چگونه زندگی کردن و چگونه اثر پذیرفتن از زمانه و شرایط زمان مختار هستیم در صورتیکه به درک مفهوم زمان بپردازیم .

۴.یک ویژگی مهم این ارابه اینست که هر کس سوارش شد باید از آن پیاده شود .

پس با درک مفهوم زمان می توان نتیجه ای بهتر برای خود حاصل نمود ، انسان در تقسیم بندی سه گانه زمان در زمان حال قرار می گیرد و پیش روی خود را زمان آینده می داند و پس روی خود را گذشته ،این نگاه تمامی زندگی ما را پوشش داده و تحت تاثیر قرار داده است و شامل حال تمامی لحظات عمر ما شده و تصمیمات ، انتخابها و عمل مارا در چند دهه اخیر جهت داده و زیر بنای آن بوده است ... ولی این تفکر صد در صد اشتباه است . تفکری که ما نسبت به زندگی خود داریم چرا که زندگی ما در دل زمان و نحوه عبور آن تعریف می شد در واقع " گذشته پیش روی ماست و آینده پس روی ما "

« آینده دیروز حال امروز ما و حال امروز گذشته فردای ماست .»

یعنی در حرکت رو به جلوی زمان ، آینده به حال تبدیل می شود و حال به گذشته . برای تفهیم بهتر مطلب زمان و زندگی را رودخانه ای فرض می کنیم و ما در این مثال در وسط رودخانه قرار می گیریم به طوریکه رویمان به سمت حرکت آب است و سرچشمه پشت سرمان قرار دارد و رودخانه از بالا دست و سرچشمه قطرات آبی را به سمت ما می فرستد ، قطراتی که هنوز به ما نرسیده است همان آینده می باشند و سپس که این قطرات به ما نزدیک شد و توانست که آسیاب آبی ما را به چرخش در آورد نام آن حال می باشد چون در موقعیت حال قرار می گیرد و قابل استفاده برای ما .لحظه ای پس از آن این قطرات از ما فاصله گرفته و به انتهای رودخانه نزدیک میشود و به آن گذشته می گوئیم دیگر نه دست ما به این قطرات می رسد و نه این قطرات به ما ، چرا که قطرات جدید به این قطرات قبلی فشار می آورد و آنها را به جلو می فرستد .

بر این اساس دو نتیجه حاصل می شود :

۱.دیگر عملی را به فردا و آینده موکول نمی کنیم چون آینده ما همین لحظه حال است و به انتظار چیزی مقابل خود نمی نشینیم و علاوه بر این

۲. از گذشته خود اثر نمی پذیریم چرا که این گذشته روز به روز در حال فاصله گرفتن از ما می باشد و لحظه به لحظه دورتر می شود .

*** آن لحظه ای که از آینده به حال ما می آید لحظه ای بکر و دست نخورده است و برای تمامی انسانها ی جهان با هر گذشته ای یکسان می باشد حتی اگر آبها و قطرات قبلی را گل آلود کرده باشیم این قطرات جدید زلال است و بی رنگ در صورتیکه رنگ گذشته خویش را به آن ندهیم .

 

+ نوشته شده توسط مه ناز در چهارشنبه پنجم تیر 1387 و ساعت 5:10 بعد از ظهر |